آخره مجلس....
+ها: آقا یه نصیحت بفرمائید.....
-: تا حالا به نصیحتهایی که شنیدی عمل کردی؟
+ها: (نعره ها بزدند)
------------------------------
می گن آقا،مرحوم بهجت بودند....روحش شاد
سهشنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۰۹
پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹
فراتر از افیون گاهی...
داشتم به این می رسیدم که دین افیون توده هاست... دوستم نظرم و عوض کرد...می گفت:
آدم ها را در مواجهه با دین در ژانرهای متفاوتی یافته ام ..
1- آنها که خدا را از آنجا می خواهند که به مرگ می رسند. دین هم برای آنها یکی از راه های خوشی محض است. لذت امیدواری به زندگی، وقتی که مرگ ... کم نیستند آدم هایی که دردهای غیرقابل تسکین را با دین تخدیر میکنند. من زیاد دیده ام که دستشان به قرآن تنها در ختم عزیزی می رسد. یا از قرآن آیه های معاد، زن و غذا و جنات تجری من تحت النهار می دانند. چاره ای هم ندارند لابد. تنها پناه برخی دردها انگار متافیزیک است و بس ..
2- آنها که به قول کامو " شخصیت ثابتی ندارند و دنبال یافتن روش ها و چارچوب های منظم در زندگی هستند". دین به آنها شخصیت می دهد. هویت می دهد. اوقات خالی شان را پر می کند. نمازهای بی روح اول وقت، گشنگی های منظمی به نام روزه، عزاداری و مولودی و ختم انعام و همه ی آنچه دیگران به سنت می شناسند و من به ابزار فرویدی شخصیت. دین برای اینها دنیا می سازد. به روح شان شکل و فرم می دهد و از بی وزنی محض به یک وزن مخصوص ناچیزی می رسند ..
3- آنها که دشمنی دارند. برای فرار از سوال های اساسی حمله می کنند تا پس نیفتند. گاهی خودشان هم نمی دانند در سرشان چه می گذرد. ولی هویت شان در مبارزه است. و معمولا اکثر مباحثات روزمره را به فرم دینی می برند تا بتوانند حرفی بزنند و مخالفتی بکنند و تنهایی شان تسکین بیابد ... این راه حل بیمارگونه ی " کوزت وار" را، که برای فرار از تنهایی فریاد بزنی که من از تنهایی نمی ترسم، به هر شکل مدرنی بنویسی چیزی بهتر ازین که من نوشتم نمی شود. آن ها که می جنگند و می ترسند ..
4- دسته ی دیگر اهمیت نمی دهند و شاد هستند. یعنی این خاصیت نسیان بالفعل را دارند که می توانند به چیزی که کاملا اساسی ست اصلا فکر نکنند. من به برخی هاشان گاهی غبطه می خورم. که فراموشی راه مطمئنی برای خوش حالی مدام است. این دسته که حالا به قول عام آگناستیک یا آپاتتیک هستند دین را به علم می سپارند و علم را هم به دیگران ! .. و لابد چون منطق منطوق و مشخصی برای اثبات خدا نیست میان تمام نشانه های الهی علامت سوال را انتخاب می کنند .. سوال آنها را چند ده سال توی زندگی می برد و می گذارد جلوی جوابی چون مرگ .. بعد از آن را نمی دانم چه می کنند ..
5- دسته پنجم لله هستند و الی الله .. زندگی شان را برای خدا می خواهند، تا خدا را برای زندگی شان .. نفس می کشند برای خدا .. حرف می زنند برای خدا .. دین را می خواهند برای خدا .. فهمیدنشان هم ممکن نیست اگر اهل نباشی ..
1- آنها که خدا را از آنجا می خواهند که به مرگ می رسند. دین هم برای آنها یکی از راه های خوشی محض است. لذت امیدواری به زندگی، وقتی که مرگ ... کم نیستند آدم هایی که دردهای غیرقابل تسکین را با دین تخدیر میکنند. من زیاد دیده ام که دستشان به قرآن تنها در ختم عزیزی می رسد. یا از قرآن آیه های معاد، زن و غذا و جنات تجری من تحت النهار می دانند. چاره ای هم ندارند لابد. تنها پناه برخی دردها انگار متافیزیک است و بس ..
2- آنها که به قول کامو " شخصیت ثابتی ندارند و دنبال یافتن روش ها و چارچوب های منظم در زندگی هستند". دین به آنها شخصیت می دهد. هویت می دهد. اوقات خالی شان را پر می کند. نمازهای بی روح اول وقت، گشنگی های منظمی به نام روزه، عزاداری و مولودی و ختم انعام و همه ی آنچه دیگران به سنت می شناسند و من به ابزار فرویدی شخصیت. دین برای اینها دنیا می سازد. به روح شان شکل و فرم می دهد و از بی وزنی محض به یک وزن مخصوص ناچیزی می رسند ..
3- آنها که دشمنی دارند. برای فرار از سوال های اساسی حمله می کنند تا پس نیفتند. گاهی خودشان هم نمی دانند در سرشان چه می گذرد. ولی هویت شان در مبارزه است. و معمولا اکثر مباحثات روزمره را به فرم دینی می برند تا بتوانند حرفی بزنند و مخالفتی بکنند و تنهایی شان تسکین بیابد ... این راه حل بیمارگونه ی " کوزت وار" را، که برای فرار از تنهایی فریاد بزنی که من از تنهایی نمی ترسم، به هر شکل مدرنی بنویسی چیزی بهتر ازین که من نوشتم نمی شود. آن ها که می جنگند و می ترسند ..
4- دسته ی دیگر اهمیت نمی دهند و شاد هستند. یعنی این خاصیت نسیان بالفعل را دارند که می توانند به چیزی که کاملا اساسی ست اصلا فکر نکنند. من به برخی هاشان گاهی غبطه می خورم. که فراموشی راه مطمئنی برای خوش حالی مدام است. این دسته که حالا به قول عام آگناستیک یا آپاتتیک هستند دین را به علم می سپارند و علم را هم به دیگران ! .. و لابد چون منطق منطوق و مشخصی برای اثبات خدا نیست میان تمام نشانه های الهی علامت سوال را انتخاب می کنند .. سوال آنها را چند ده سال توی زندگی می برد و می گذارد جلوی جوابی چون مرگ .. بعد از آن را نمی دانم چه می کنند ..
5- دسته پنجم لله هستند و الی الله .. زندگی شان را برای خدا می خواهند، تا خدا را برای زندگی شان .. نفس می کشند برای خدا .. حرف می زنند برای خدا .. دین را می خواهند برای خدا .. فهمیدنشان هم ممکن نیست اگر اهل نباشی ..
یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹
امید
" حالش بدک نبود، فقط گاهی دختر پرستار نفسش را با اکسیژن مددی میرساند. از همه شعر خواست، سیمین، من و... که میرفتیم دم تختش و برایش میخواندیم، او غالباَ دست را حایل و خمگر گوش میکرد و گوش میداد، سیمین غزلی خواند و من قطعهای برای او خواندم، نه چندان طولانی که پیرمرد - چشم و چراغ ما - خسته نشود، قطعهای به نام « شهیدان هنر» که در کتابم آمده، هم بیت اول و دوم را که خواندم:
بسته راه گلویم بغض و دلم شعلهور است
چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی
بر رخش شرم شفق دیدم و گفتم، گویا
از غم من به فلک باز خبر داده کسی
چشمان گود نشسته و تقریباَ خشک آن عزیز، گویی براق شد، انگار آبی، اشکی نمیدانم چه. و گفت: اومید جان، یکبار دیگر، از اول بخوان، که اطاعت کردم، خواندم، شمردهتر و کمی هم بلندتر، که گفت: هایهای... بارکالله بارکالله، ساغاُل، ساغاُل، بعد هم باقی ابیات را خواندم، ولی فکر میکنم او پس از همان یک دو بیت اول رفته بود توی عالم خودش و از آخر هم گفت: چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی، هایهای از دل من گفتهای، اومید جان، من هم یتیم شدم، فحش هم بهم دادند...
بعد از یک دو ساعت و شام و از این حرفها، ما از او شعر خواستیم، که استاد عزیز، حُسن ختامی، کلامی... گفت قضیة حضرت عباس(ع) را نشنیدهای؟ پسر علی(ع) بود، یل بود، اسداللهالغالب ثانی بود، اما یکی ازین پدرسوخته اشقیا که بارها خواسته بود با حضرت عباس(ع) کشتی بگیرد، یعنی مثلاً جنگ کند و حضرت عباس(ع) محلش نگذاشته بود، وقتی حضرت عباس(ع) در گودی قتلگاه افتاده بود و دو تا دستش را بریده بودند، آن حریف اشقیا آمد پیش حضرت گفت: عباس، آی عباس، حالا با من کشتی میگیری؟ پاشو. حضرت عباس(ع) فرمود: وقتی آمدی که دست به بدنم نیست!. حالا من چه شعری برای شما بخوانم ؟... "
بدایع و بدعتها و عطا و لقای نیما یوشیج - چاپ دوم( با تجدید نظر)- تهران، زمستان 1369
انتشارات بزرگمهر
بسته راه گلویم بغض و دلم شعلهور است
چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی
بر رخش شرم شفق دیدم و گفتم، گویا
از غم من به فلک باز خبر داده کسی
چشمان گود نشسته و تقریباَ خشک آن عزیز، گویی براق شد، انگار آبی، اشکی نمیدانم چه. و گفت: اومید جان، یکبار دیگر، از اول بخوان، که اطاعت کردم، خواندم، شمردهتر و کمی هم بلندتر، که گفت: هایهای... بارکالله بارکالله، ساغاُل، ساغاُل، بعد هم باقی ابیات را خواندم، ولی فکر میکنم او پس از همان یک دو بیت اول رفته بود توی عالم خودش و از آخر هم گفت: چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی، هایهای از دل من گفتهای، اومید جان، من هم یتیم شدم، فحش هم بهم دادند...
بعد از یک دو ساعت و شام و از این حرفها، ما از او شعر خواستیم، که استاد عزیز، حُسن ختامی، کلامی... گفت قضیة حضرت عباس(ع) را نشنیدهای؟ پسر علی(ع) بود، یل بود، اسداللهالغالب ثانی بود، اما یکی ازین پدرسوخته اشقیا که بارها خواسته بود با حضرت عباس(ع) کشتی بگیرد، یعنی مثلاً جنگ کند و حضرت عباس(ع) محلش نگذاشته بود، وقتی حضرت عباس(ع) در گودی قتلگاه افتاده بود و دو تا دستش را بریده بودند، آن حریف اشقیا آمد پیش حضرت گفت: عباس، آی عباس، حالا با من کشتی میگیری؟ پاشو. حضرت عباس(ع) فرمود: وقتی آمدی که دست به بدنم نیست!. حالا من چه شعری برای شما بخوانم ؟... "
بدایع و بدعتها و عطا و لقای نیما یوشیج - چاپ دوم( با تجدید نظر)- تهران، زمستان 1369
انتشارات بزرگمهر
چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹
محافظه کاری،عامل بدبختی ابناء بشر 1
سر تنور داغ دعواهای انتخابات داشتم با یکی از دوستان بحث می کردم...
گفتش : "ببین من هنوز امام زمانمو خوب نمیشناسم،چرا باید برم تحقیق کنم که کی داره این وسط راست میگه کی دروغ،کی ظالم و کی مظلوم؟"
خیلی ناراحت شدم و دیگه چیزی بهش نگفتم جز،"شما محافظه کارها حالم و بهم میزنین"،امابذارین اینجا بگم.
آخه اخوی !تو اگه امام زمانتو نمیشناسی واسه اینه که از مجاورت باهاش محروم شدی! بخاطر اینه که غیبته،یکی از حکمتهای غیبت هم غضب خدا نسبت به امته!
قال الباقر (ع):
اذا غضب الله تبارک و تعالی علی خلقه،نحانا عن جوارهم.
اصول کافی،کتاب الحجه،باب فی غیبه،ح31
می گی غضب چرا؟
چون ملت حق رو دیدند و حمایتش نکردند،ظلم رو دیدند و مقابلش نایستادند!
حالا راه چاره چیه؟
اینه : "ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم"
رعد/11
گفتش : "ببین من هنوز امام زمانمو خوب نمیشناسم،چرا باید برم تحقیق کنم که کی داره این وسط راست میگه کی دروغ،کی ظالم و کی مظلوم؟"
خیلی ناراحت شدم و دیگه چیزی بهش نگفتم جز،"شما محافظه کارها حالم و بهم میزنین"،امابذارین اینجا بگم.
آخه اخوی !تو اگه امام زمانتو نمیشناسی واسه اینه که از مجاورت باهاش محروم شدی! بخاطر اینه که غیبته،یکی از حکمتهای غیبت هم غضب خدا نسبت به امته!
قال الباقر (ع):
اذا غضب الله تبارک و تعالی علی خلقه،نحانا عن جوارهم.
اصول کافی،کتاب الحجه،باب فی غیبه،ح31
می گی غضب چرا؟
چون ملت حق رو دیدند و حمایتش نکردند،ظلم رو دیدند و مقابلش نایستادند!
حالا راه چاره چیه؟
اینه : "ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم"
رعد/11
جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹
اندر احوالات 1
شدم جواب قبل از سوال!
تو فرض کن که فلاش بک زدی به آینده.
-----------------------------
-----------------------------
خاطره:8/8/88 و عزت نفس پوچ ولی با ارزش.
تو فرض کن که فلاش بک زدی به آینده.
-----------------------------
-----------------------------
خاطره:8/8/88 و عزت نفس پوچ ولی با ارزش.
چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹
آنفولانزای روحی!
دو سال اول فکر می کردم میدونم خدا داره چیکار میکنه...
سال سوم فهمیدم عمرا سر در بیارم از کار خدا...
سال چهارم ایمان داشتم که خودش داره کارا رو ردیف می کنه....
سال پنجم و شیشم منتظر بودم...
سال هفتم اوضاع خیلی بدتر از قبل شد...
الان هم خودم رو محق میدونم که چرا بنده نوازی نمیکنه...
.
خیلی وقته حسرتم وجدان این آیست:
هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم و لله جنود السماوت و الارض ..
.
نکنه!!!!! :
ثُمَّ قَسَت قُلوبُکُم مِن بَعدِ ذٰلِکَ فَهِىَ کَالحِجارَةِ أَو أَشَدُّ قَسوَةً ..
سپس دلهایتان سخت شد. چون سنگ. حتی سخت تر از آن ...
------------------------------------------------------------
پ.ن: تقصیر خودته
خاطره: محی الدین و غیریت خدا با خلق
سال سوم فهمیدم عمرا سر در بیارم از کار خدا...
سال چهارم ایمان داشتم که خودش داره کارا رو ردیف می کنه....
سال پنجم و شیشم منتظر بودم...
سال هفتم اوضاع خیلی بدتر از قبل شد...
الان هم خودم رو محق میدونم که چرا بنده نوازی نمیکنه...
.
خیلی وقته حسرتم وجدان این آیست:
هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم و لله جنود السماوت و الارض ..
.
نکنه!!!!! :
ثُمَّ قَسَت قُلوبُکُم مِن بَعدِ ذٰلِکَ فَهِىَ کَالحِجارَةِ أَو أَشَدُّ قَسوَةً ..
سپس دلهایتان سخت شد. چون سنگ. حتی سخت تر از آن ...
------------------------------------------------------------
پ.ن: تقصیر خودته
خاطره: محی الدین و غیریت خدا با خلق
چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹
بهش نمیومد اینقدر درد بکشه!
"می دونی .. با اینکه درد تنها چیزیه که هیچ وقت رکوردش شکسته نمی شه، اما فکر کن به یک محکوم به اعدام، زیر تیرباران، که دست و پا، و بدتر از آن چشم هایش را بسته اند. یعنی منتظر صدای اولین شلیک است. گاهی احساس من از درد، شبیه احساسی است که او در فاصله ی میان شلیک سوم تا چهارم دارد. درد نیست. فراتر از درد است. می خواهد بداند با کدام تیر از پای در می آید. با درد شماره ی چند می رود؟ .. گاهی نگرانم این روزها، که شمار دردهایم هم از دستم دارد در می رود .. نگرانم .. "
-------------------------------------------------------------
خاطره1: آخه چرا باید بعد از هر قهری آشتی باشه؟حالم بهم میخوره از این پروسه همیشه تکراری!شاید یه روزی یه قهری کردم که دیگه هیچ وقت آشتی ای نداشته باشه.
پ.ن.2 دلم نمیاد از یکی بخاطر رذیلتهای اخلاقیش بدم بیاد،شاید چون خودم هم بعضی وقتها گرفتارشون شده باشم.
اشتراک در:
پیامها (Atom)